يا اءيها الناس
اعبدوا ربكم الذى خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون - 21
الذى جعل لكم الارض فراشا و السماء بناء" و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات
رزقا لكم فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون - 22
و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله و ادعوا شهدائكم من دون
اللّه ان كنتم صادقين - 23
فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة اءعدت
للكافرين - 24
و بشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الانهار كلما رزقوا
منها من ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل و اتوا به متشابها و لهم فيها ازواج
مطهرة و هم فيها خالدون - 25.
ترجمه آيات :
هان اى مردم
پروردگار خويش را كه شما و اسلافتان را آفريد بپرستيد شايد پرهيزكارى كنيد (21)
خدائيكه براى شما زمين را فرشى و آسمان را بنائى كرد و از آسمان آبى فرود آورده با
آن ميوه ها براى روزى شما پديد كرد، پس شما با اينكه علم داريد براى خدا همتا
مگيريد (22) و اگر از آنچه ما بر بنده خويش نازل كرده ايم بشك اندريد سوره اى مانند
آن بياريد و اگر راست مى گوئيد غير خدا ياران خويش را بخوانيد (23) و اگر نكرديد و
هرگز نخواهيد كرد پس از آتشى كه هيزمش مردم و سنگ است و براى كافران مهيا شده
بترسيد (24) كسانيكه ايمان آورده و كارهاى صالح كرده اند نويدشان ده كه بهشت ها در
پيش دارند كه جويها در آن روانست و چون ميوه اى از آن روزيشان شود بگويند اين
همانست كه قبلا روزى ما شده بود، و نظير آن بايشان بدهند، و در آنجا همسران پاكيزه
دارند و خود در آن جاودانند.
(يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم ) الخ ، بعد از آنكه خداى سبحان حال فرقه
هاى سه گانه ، يعنى متقين ، و كفار، و منافقين را بيان نموده فرمود: متقين بر
هدايتى از پروردگار خويشند، و قرآن مايه هدايت آنان است ، و با آنان كار دارد، و
كفار، مهر بر دلشان زده شده ، و بر گوش و چشمشان پرده است ، و منافقين خود بيمار
دلند، و خدا هم بعنوان مجازات ، بيمارى دلهاشان را بيشتر مى كند، بطوريكه كر و لال
و كور شوند، (و اين بيانات در طول نوزده آيه آمده ).
اينك در آيه مورد بحث اين نتيجه را گرفته ، كه مردم را بسوى بندگى خود دعوت كند، تا
به متقين ملحق شوند، و دنبال كفار و منافقين را نگيرند، و اين مطالب را در طول پنج
آيه مورد بحث آورده ، و اين سياق مى رساند كه جمله (لعلكم تتقون ) ، متعلق بجمله
(اعبدوا ربكم ) است ، نه بجمله (خلقكم ) ، هر چند كه بآنهم برگردد صحيح است .
(فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون ) الخ ، كلمه (انداد) جمع (ند) بر وزن مثل ،
و نيز بمعناى آنست ، و اينكه جمله : (و انتم تعلمون ) را مقيد بقيد خاصى نكرد، و
نيز آنرا بصورت جمله حاليه از جمله : (فلا تجعلوا) آورد، شدت تاءكيد در نهى را مى
رساند، و مى فهماند: كه آدمى علمش بهر مقدار هم كه باشد، جائز نيست براى خدا مثل و
مانندى قائل شود، در حاليكه خداى سبحان او را و نياكان او را آفريده ، و نظام كون
را طورى قرار داده كه رزق و بقاء او را تاءمين كند.
(فاتوا بسورة من مثله ) امر در ( فاتوا، پس بياوريد)، امر تعجيزى است ، تا بهمه
بفهماند: كه قرآن معجزه است ، و هيچ بشرى نمى تواند نظيرش را بياورد، و اينكه اين
كتاب از ناحيه خدا نازل شده ، و در آن هيچ شكى نيست ، معجزه است كه تا زمين و زمان
باقى است ، آن نيز باعجاز خود باقى است ، و اين تعجيز، در خصوص آوردن نظيرى براى
قرآن ، در قرآن كريم مكرر آمده ، مانند آيه : (قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان
ياتوا بمثل هذا القرآن ، لا ياتون بمثله ، و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا) ، (بگو اگر
انس و جن دست بدست هم دهند، كه مثل اين قرآن بياورند، نمى توانند بياورند، هر چند
كه مدد كار يكديگر شوند) و نيز مانند آيه : (ام يقولون افتريه ؟ قل فاتوا بعشر سور
مثله مفتريات ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ، ان كنتم صادقين ) (و يا آنكه
ميگويند: اين قرآن افترائى است كه بخدا بسته ، بگو اگر راست ميگوئيد، غير از خدا هر
كس را كه ميخواهيد دعوت كنيد، و بكمك بطلبيد، و شما هم ده سوره مثل آن بخدا افتراء
ببنديد).
و بنابراين ضمير در كلمه (مثله )، به كلمه (ما)، در جمله (مما نزلنا) برمى گردد، و
در نتيجه آيه شريفه تعجيزى است از طرف قرآن ، و بى سابقه بودن اسلوب و طرز بيان آن
.
ممكن هم هست ضمير نامبرده به كلمه (عبد)، در جمله (عبدنا) برگردد، كه در اين صورت
آيه شريفه تعجيز بخود قرآن نيست ، بلكه بقرآن است از حيث اينكه مردى بى سواد و درس
نخوانده آنرا آورده ، كسى آنرا آورده كه تعليمى نديده و اين معارف عالى و گرانبها و
بيانات بديع و بى سابقه و متقن را از احدى از مردم نگرفته ، در نتيجه آيه شريفه در
سياق آيه : (قل لو شاء اللّه ما تلوته عليكم ، و لا ادريكم به ، فقد لبثت فيكم عمرا
من قبله افلا تعقلون ؟) (بگو: اگر خدا مى خواست نه من آنرا بر شما مى خواندم ، و نه
خدا شما را از آن آگاه مى ساخت ، خود شما شاهديد كه مدتها از عمرم قبل از اين قرآن
در بين شما زيستم ، در حالى كه خبرى از آنم نبود، باز هم تعقل نمى كنيد؟) و در بعضى
روايات هر دو احتمال نامبرده بعنوان تفسير آيه مورد بحث آمده .
اين نكته را هم بايد دانست كه اين آيه و نظائر آن دلالت دارد بر اينكه قرآن كريم
همه اش معجزه است ، حتى كوچكترين سوره اش ، مانند سوره كوثر، و سوره عصر، و اينكه
بعضى احتمال داده ، و يا شايد بدهند، كه ضمير در (مثله ) بخصوص سوره مورد بحث ، و
در آيه سوره يونس بخصوص سوره يونس برگردد، احتمالى است كه فهم ماءنوس با اسلوبهاى
كلام آنرا نمى پذيرد، براى اينكه كسى كه بقرآن تهمت مى زند: كه ساخته و پرداخته
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، و آنجناب آنرا بخدا افتراء بسته ، بهمه
قرآن نظر دارد، نه تنها بيك سوره و دو سوره .
با اين حال معنا ندارد در پاسخ آنان بفرمايد: اگر شك داريد، يك سوره مانند سوره
بقره و يا يونس بياوريد، چون برگشت معنا بنظير اين حرف ميشود، كه بگوئيم : اگر در
خدائى بودن سوره كوثر يا اخلاص مثلا شك داريد، همه دست بدست هم دهيد، و يك سوره
مانند بقره و يا يونس بياوريد، و اين طرز سخن را هر كس بشنود زشت و ناپسند مى داند.
قرآن كريم در آيه مورد بحث ، و آياتى كه نقل كرديم ، ادعاء كرده است : بر اينكه آيت
و معجزه است ، و استدلال كرده باينكه اگر قبول نداريد، مانند يك سوره از آنرا
بياوريد، و اين دعوى قرآن بحسب حقيقت بدو دعوى منحل ميشود، يكى اينكه بطور كلى
معجره و خارق عادت وجود دارد، و دوم اينكه قرآن يكى از مصاديق آن معجزات است ، و
معلوم است كه اگر دعوى دوم ثابت شود، قهرا دعوى اولى هم ثابت شده ، و بهمين جهت
قرآن كريم هم در مقام اثبات دعوى اولى برنيامد، و تنها اكتفاء كرد با ثبات دعوى دوم
، و اينكه خودش معجزه است و بر دعوى خود استدلال كرد به مسئله تحدى ، و تعجيز، و
وقتى بشر نتوانست نظير آنرا بياورد هر دو نتيجه را گرفت .
چيزى كه هست اين بحث و سئوال باقى مى ماند، كه معجزه چگونه صورت مى گيرد، با اينكه
اسمش با خودش است ، كه مشتمل بر عملى است كه عادت جارى در طبيعت ، يعنى استناد
مسببات باسباب معهود و مشخص آنرا نمى پذيرد، چون فكر ميكند، قانون علت و معلول
استثناء پذير نيست ، نه هيچ سببى از مسببش جدا ميشود، و نه هيچ مسببى بدون سبب پديد
مى آيد، و نه در قانون عليت امكان تخلف و اختلافى هست ، پس چطور مى شود كه مثلا
عصاى موسى بدون علت كه توالد و تناسل باشد، اژدها گردد؟ و مرده چندين سال قبل با دم
مسيحائى مسيح زنده شود؟!
قرآن كريم اين شبهه را زايل كرده ، و حقيقت امر را از هر دو جهت بيان مى كند، يعنى
هم بيان مى كند: اصل اعجاز ثابت است ، و قرآن خود يكى از معجزات است ، و براى اثبات
اصل اعجاز دليلى است كافى ، براى اينكه احدى نمى تواند نظيرش را بياورد.
و هم بيان مى كند كه حقيقت اعجاز چيست ، و چطور ميشود كه در طبيعت امرى رخ دهد، كه
عادت طبيعت را خرق كرده ، و كليت آنرا نقض كند؟.
در اينكه قرآن كريم براى اثبات معجزه بودنش بشر را تحدى كرده هيچ حرفى و مخالفى نيست ، و اين تحدى ، هم در آيات مكى آمده ، و هم آيات مدنى ، كه همه آنها دلالت دارد بر اينكه قرآن آيتى است معجزه ، و خارق ، حتى آيه قبلى هم كه مى فرمود: (و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسوره من مثله ) الخ ، استدلالى است بر معجزه بودن قرآن ، بوسيله تحدى ، و آوردن سوره اى نظير سوره بقره ، و بدست شخصى بى سواد مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نه اينكه مستقيما و بلاواسطه استدلال بر نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد، بدليل اينكه اگر استدلال بر نبوت آن جناب باشد، نه بر معجزه بودن قرآن ، بايد در اولش مى فرمود: (و ان كنتم فى ريب من رساله عبدنا) ، (اگر در رسالت بنده ما شك داريد)، ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: اگر در آنچه ما بر عبدمان نازل كرده ايم شك داريد، يك سوره مثل اين سوره را بوسيله مردى درس نخوانده بياوريد، پس در نتيجه تمامى تحدى هائيكه در قرآن واقع شده ،استدلالى را ميمانند كه بر معجزه بودن قرآن و نازل بودن آن از طرف خدا شده اند، و آيات مشتمله بر اين تحديها از نظر عموم و خصوص مختلفند، بعضى ها درباره يك سوره تحدى كرده اند، نظير آيه سوره بقره ، و بعضى برده سوره ، و بعضى بر عموم قرآن و بعضى بر خصوص بلاغت آن ، و بعضى بر همه جهات آن . يكى از آياتيكه بر عموم قرآن تحدى كرده ، آيه : (قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن ، لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا) است كه ترجمه اش گذشت ، و اين آيه در مكه نازل شده ، و عموميت تحدى آن جاى شك براى هيچ عاقلى نيست .
اعجاز قرآن فقط از نظر اسلوب كلام يا جهتى ديگر از جهات ، به تنهائى نيست
پس اگر تحديهاى قرآن تنها در خصوص بلاغت و عظمت اسلوب آن بود، ديگر نبايد از عرب
تجاوز ميكرد، و تنها بايد عرب را تحدى كند، كه اهل زبان قرآنند، آنهم نه كردهاى عرب
، كه زبان شكسته اى دارند، بلكه عربهاى خالص جاهليت و آنها كه هم جاهليت و هم اسلام
را درك كرده اند، آن هم قبل از آنكه زبانشان با زبان ديگر اختلاط پيدا كرده ، و
فاسد شده باشد، و حال آنكه مى بينيم سخنى از عرب آن هم با اين قيد و شرطها بميان
نياورده ، و در عوض روى سخن بجن و انس كرده است ، پس معلوم ميشود معجزه بودنش تنها
از نظر اسلوب كلام نيست .
و همچنين غير بلاغت و جزالت اسلوب ، هيچ جهت ديگر قرآن به تنهائى مورد نظر نيست ، و
نميخواهد بفهماند تنها در فلان صفت معجزه است مثلا در اينكه مشتمل بر معارفى است
حقيقى ، و اخلاق . فاضله ، و قوانين صالحه ، و اخبار غيبى ، و معارف ديگريكه هنوز
بشر نقاب از چهره آن بر نداشته ، معجزه است ، چون هر يك از جهات را يك طائفه از جن
و انس مى فهمند، نه همه آنها پس اينكه بطور مطلق تحدى كرد، (يعنى فرمود: اگر شك
داريد مثلش را بياوريد)، و نفرمود كتابى فصيح مثل آن بياوريد، و يا كتابى مشتمل بر
چنين معارف بياوريد، مى فهماند كه قرآن از هر جهتى كه ممكن است مورد برترى قرار
گيرد برتر است ، نه يك جهت و دو جهت .
بنابراين قرآن كريم هم معجزيست در بلاغت ، براى بليغ ترين بلغاء و هم آيتى است
فصيح ، براى فصيح ترين فصحاء و هم خارق العاده ايست براى حكماء در حكمتش ، و هم
سرشارترين گنجينه علمى است معجزه آسا، براى علماء و هم اجتماعى ترين قانونى است
معجزآسا، براى قانون گذاران ، و سياستى است بديع ، و بى سابقه براى سياستمداران و
حكومتى است معجزه ، براى حكام ، و خلاصه معجزه ايست براى همه عالميان ، در حقايقى
كه راهى براى كشف آن ندارند، مانند امور غيبى ، و اختلاف در حكم ، و علم و بيان .
عموميت اعجاز قرآن براى تمامى افراد انس و جن
از اينجا روشن ميشود كه قرآن كريم دعوى اعجاز، از هر جهت براى خود مى كند، آنهم
اعجاز براى تمامى افراد جن و انس ، چه عوام و چه خواص ، چه عالم و چه جاهل ، چه مرد
و چه زن ، چه فاضل متبحر و چه مفضول ، چه و چه و چه ، البته بشرطى كه اينقدر شعور
داشته باشد كه حرف سرش شود.
براى اينكه هر انسانى اين فطرت را دارد كه فضيلت را تشخيص دهد، و كم و زياد آنرا
بفهمد پس هر انسانى ميتواند در فضيلت هائى كه در خودش و يا در غير خودش سراغ دارد،
فكر كند، و آنگاه آنرا در هر حديكه درك مى كند، با فضيلتى كه قرآن مشتمل بر آنست
مقايسه كند، آنگاه بحق و انصاف داورى نمايد، و فكر كند، و انصاف دهد، آيا نيروى
بشرى ميتواند معارفى الهى ، و آن هم مستدل از خود بسازد؟ بطوريكه با معارف قرآن هم
سنگ باشد؟ و واقعا و حقيقتا معادل و برابر قرآن باشد؟ و آيا يك انسان اين معنا در
قدرتش هست كه اخلاقى براى سعادت بشر پيشنهاد كند، كه همه اش بر اساس حقايق باشد؟
و در صفا و فضيلت درست آنطور باشد كه قرآن پيشنهاد كرده ؟! و آيا براى يك انسان اين
امكان هست ، كه احكام و قوانينى فقهى تشريع كند، كه دامنه اش آنقدر وسيع باشد، كه
تمامى افعال بشر را شامل بشود؟ و در عين حال تناقضى هم در آن پديد نيايد؟ و نيز در
عين حال روح توحيد و تقوى و طهارت مانند بند تسبيح در تمامى آن احكام و نتائج آنها،
و اصل و فرع آنها دويده باشد؟
و آيا عقل هيچ انسانيكه حداقل شعور را داشته باشد، ممكن ميداند كه چنين آمارگيرى
دقيق از افعال و حركات و سكنات انسان ها، و سپس جعل قوانينى براى هر حركت و سكون
آنان ، بطوريكه از اول تا باخر قوانينش يك تناقض ديده نشود از كسى سر بزند كه مدرسه
نرفته باشد، و در شهرى كه مردمش باسواد و تحصيل كرده باشند، نشو و نما نكرده باشد،
بلكه در محيطى ظهور كرده باشد، كه بهره شان از انسانيت و فضائل و كمالات بى شمار آن
، اين باشد كه از راه غارتگرى ، و جنگ لقمه نانى بكف آورده ، و براى اينكه بسد
جوعشان كافى باشد، دخترانرا زنده بگور كنند، و فرزندان خود را بكشند، و به پدران
خود فخر نموده ، مادران را همسر خود سازند، و بفسق و فجور افتخار نموده ، علم را
مذمت ، و جهل را حمايت كنند، و در عين پلنگ دماغى و حميت دروغين خود، تو سرى خور هر
رهگذر باشند، روزى يمنى ها استعمارشان كنند، روز ديگر زير يوغ حبشه در آيند، روزى
برده دسته جمعى روم شوند، روز ديگر فرمانبر بى قيد و شرط فارس شوند؟ آيا از چنين
محيطى ممكن است چنين قانون گذارى برخيزد؟
مزايايى كه قرآن مشتمل بر آن است فوق طاعت بشرى است
و آيا هيچ عاقلى بخود جرئت ميدهد كه كتابى بياورد، و ادعاء كند كه اين كتاب هدايت
تمامى عالميان ، از بى سواد و دانشمند و از زن و مرد و از معاصرين من و آيندگان ،
تا آخر روزگار است ، و آنگاه در آن اخبارى غيبى از گذشته و آينده ، و از امتهاى
گذشته و آينده ، نه يكى ، و نه دو تا، آنهم در بابهاى مختلف ، و داستانهاى گوناگون
قرار داده باشد، كه هيچيك از اين معارف با ديگرى مخالفت نداشته ، و از راستى و
درستى هم بى بهره نباشد، هر قسمتش قسمت هاى ديگر را تصديق كند؟!
و آيا يك انسان كه خود يكى از اجزاء عالم ماده و طبيعت است ، و مانند تمامى موجودات
عالم محكوم به تحول و تكامل است ، ميتواند در تمامى شئون عالم بشرى دخل و تصرف
نموده ، قوانين ، و علوم ، و معارف ، و احكام ، و مواعظ، و امثال ، و داستانهائى در
خصوص كوچكترين و بزرگترين شئون بشرى بدنيا عرضه كند، كه با تحول و تكامل بشر متحول
نشود، و از بشر عقب نماند؟ و حال و وضع خود آن قوانين هم از جهت كمال و نقص مختلف
نشود، با اينكه آنچه عرضه كرده ، بتدريج عرضه كرده باشد و در آن پاره اى معارف باشد
كه در آغاز عرضه شده ، در آخر دوباره تكرار شده باشد، و در طول مدت ، تكاملى نكرده
تغيرى نيافته باشد، و نيز در آن فروعى متفرع بر اصولى باشد؟ با اينكه همه ميدانيم
كه هيچ انسانى از نظر كمال و نقص عملش بيك حال باقى نمى ماند، در جوانى يك جور فكر
مى كند، چهل ساله كه شد جور ديگر، پير كه شد جورى ديگر.
پس انسان عاقل و كسى كه بتواند اين معانى راتعقل كند، شكى برايش باقى نمى ماند، كه
اين مزاياى كلى ، و غير آن ، كه قرآنمشتمل بر آنست ، فوق طاقت بشرى ، و بيرون از
حيطهوسائل طبيعى و مادى است ، و بفرض هم كه نتواند اين معانى را درك كند، انسان
بودن خودرا كه فراموش نكرده ، و وجدان خود را كه گم ننموده ، وجدان فطرى هر انسانى
باوميگويد: در هر مسئله اى كه نيروى فكريت از دركش عاجز ماند، و آنطور كه بايد
نتوانستصحت و سقم و درستى و نادرستى آنرا بفهمد، و ماخذ ودليل هيچيك را نيافت ،
بايد
طرح يك سؤ ال درباره تحدّى قرآن و پاسخ به آن
در اينجا ممكن است خواننده عزيز بپرسد كه اينكه شما اصرار داريد عموميت اعجاز قرآن
را ثابت كنيد، چه فائده اى بر اين عموميت مترتب ميشود، و تحدى عموم مردم چه فائده
اى دارد؟ بايد خواص بفهمند كه قرآن معجزه است ، زيرا عوام در مقابل هر دعوتى سريع
الانفعال و زودباورند، و هر معامله اى كه با ايشان بكنند، مى پذيرند، مگر همين مردم
نبودند كه در برابر دعوت امثال حسينعلى بهاء، و قاديانى ، و مسيلمه كذاب ، خاضع شده
، و آنها را پذيرفتند؟! با اينكه آنچه آنها آورده بودند به هذيان بيشتر شباهت داشت
، تا سخن آدمى ؟
در پاسخ ميگوئيم : اولا تنها راه آوردن معجزه براى عموم بشر، و براى ابد اين است كه
آن معجزه از سنخ علم و معرفت باشد، چون غير از علم و معرفت هر چيز ديگريكه تصور
شود، كه سر و كارش با ساير قواى دراكه انسان باشد، ممكن نيست عموميت داشته ، ديدنيش
را همه و براى هميشه ببينند، شنيدنيش را همه بشر، و براى هميشه بشنوند عصاى موسايش
براى همه جهانيان ، و براى ابد معجزه باشد، و نغمه داوديش نيز عمومى و ابدى باشد،
چون عصاى موسى ، و نغمه داود، و هر معجزه ديگريكه غير از علم و معرفت باشد، قهرا
موجودى طبيعى ، و حادثى حسى خواهد بود، كه خواه نا خواه محكوم قوانين ماده ، و
محدود به يك زمان ، و يك مكان معينى ميباشد، و ممكن نيست غير اين باشد، و بفرض محال
يا نزديك به محال ، اگر آنرا براى تمامى افراد روى زمين ديدنى بدانيم ، بارى بايد
همه سكنه روى زمين براى ديدن آن در يك محل جمع شوند، و بفرضى هم كه بگوئيم براى همه
و در همه جا ديدنى باشد، بارى براى اهل يك عصر ديدنى خواهد، بود نه براى ابد.
بخلاف علم و معرفت ، كه ميتواند براى همه ، و براى ابد معجزه باشد، اين اولا، و
ثانيا وقتى از مقوله علم و معرفت شد، جواب اشكال شما روشن ميشود، چون بحكم ضرورت
فهم مردم مختلف است ، و قوى و ضعيف دارد، همچنانكه كمالات نيز مختلف است ، و راه
فطرى و غريزى انسان براى درك كمالات كه روزمره در زندگيش آنرا طى مى كند، اين است
كه هر چه را خودش درك كرد، و فهميد، كه فهميده ، و هر جا كميت فهمش از درك چيزى
عاجز ماند، بكسانى مراجعه مى كند، كه قدرت درك آنرا دارند، و آنرا درك كرده اند، و
آنگاه حقيقت مطلب را از ايشان مى پرسند، در مسئله اعجاز قرآن نيز فطرت غريزى بشر
حكم باين مى كند، كه صاحبان فهم قوى ، و صاحب نظران از بشر، در پى كشف آن برآيند، و
معجزه بودن آنرا درك كنند، و صاحبان فهم ضعيف بايشان مراجعه نموده ، حقيقت حال را
سئوال كنند، پس تحدى و تعجيز قرآن عمومى است ، و معجزه بودنش براى فرد فرد بشر، و
براى تمامى اعصار ميباشد.
قرآن كريم بعلم و معرفت تحدى كرده ، يعنى فرموده : اگر در آسمانى بودن آن شك داريد،
همه دست بدست هم دهيد، و كتابى درست كنيد كه از نظر علم و معرفت مانند قرآن باشد،
يكجا فرموده : (و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء) ، (ما كتاب را كه بيان همه
چيزها است بر تو نازل كرديم ) و جائى ديگر فرموده : (لا رطب و لا يابس الا فى كتاب
مبين ) ، (هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى بيانگر، ضبط است )، و از اين قبيل
آياتى ديگر.
آرى هر كس در متن تعليمات عاليه اسلام سير كند، و آنچه از كليات كه قرآن كريم بيان
كرده و آنچه از جزئيات كه همين قرآن در آيه :، (و ما آتيكم الرسول فخذوه ، و ما
نهيكم عنه فانتهوا) ، (رسول شما را بهر چه امر كرد انجام دهيد، و از هر چه نهى كرد
اجتناب كنيد) و آيه : (لتحكم بين الناس بما اريك اللّه ) (تا در ميان مردم بانچه
خدا نشانت داده حكم كنى ) و آياتى ديگر به پيامبر اسلام حوالت داده ، و آن جناب
بيان كرده ، مورد دقت قرار دهد، خواهد ديد كه اسلام از معارف الهى فلسفى ، و اخلاق
فاضله ، و قوانين دينى و فرعى ، از عبادتها، و معاملات ، و سياسات اجتماعى و هر چيز
ديگرى كه انسانها در مرحله عمل بدان نيازمندند، نه تنها متعرض كليات و مهمات
مسائل است ، بلكه جزئى ترين مسائل را نيز متعرض است ، و عجيب اين است كه تمام
معارفش بر اساس فطرت ، و اصل توحيد بنا شده ، بطوريكه تفاصيل و جزئيات احكامش ، بعد
از تحليل ، به توحيد بر مى گردد، و اصل توحيدش بعد از تجزيه بهمان تفاصيل بازگشت مى
كند.
معارف قرآن كريم باقى و ابدى است و قانون تحول و تكامل آنرا كهنه نمى سازد
قرآن كريم خودش بقاء همه معارفش را تضمين كرده ، و آنرا نه تنها صالح براى تمامى
نسلهاى بشر دانسته ، و در آيه : (و انه لكتاب عزيز، لا ياتيه الباطل من بين يديه و
لا من خلفه ، تنزيل من حكيم حميد) ، (نه از گذشته و نه در آينده ، باطل در اين كتاب
راه نمى يابد، چون كتابى است عزيز، و نازل شده از ناحيه خداى حكيم حميد) و آيه :
(انا نحن نزلنا الذكر، و انا له لحافظون ) ، (ما ذكر را نازل كرديم ، و خود ما آنرا
حفظ مى كنيم ) فرموده : كه اين كتاب با مرور ايام و كرور ليالى كهنه نميشود، كتابى
است كه تا آخرين روز روزگار، ناسخى ، هيچ حكمى ازاحكام آنرا نسخ نمى كند و قانون
تحول و تكامل آنرا كهنه نمى سازد.
خواهى گفت علماى علم الاجتماع ، و جامعه شناسان ، و قانون دانان عصر حاضر، اين معنا
برايشان مسلم شده : كه قوانين اجتماعى بايد با تحول اجتماع و تكامل آن تحول بپذيرد،
و پا بپاى اجتماع رو بكمال بگذارد، و معنا ندارد كه زمان بسوى جلو پيش برود، و تمدن
روز بروز پيشرفت بكند، و در عين حال قوانين اجتماعى قرنها قبل ، براى امروز، و
قرنها بعد باقى بماند.
جواب اين شبهه را در تفسير آيه : (كان الناس امة واحده ) الخ خواهيم داد انشاءاللّه
.
و خلاصه كلام و جامع آن اين است كه : قرآن اساس قوانين را بر توحيد فطرى ، و اخلاق
فاضله غريزى بنا كرده ، ادعاء مى كند كه تشريع (تقنين قوانين ) بايد بر روى بذر
تكوين ، و نواميس هستى جوانه زده و رشد كند، و از آن نواميس منشاء گيرد، ولى
دانشمندان و قانون گذاران ، اساس قوانين خود را، و نظريات علمى خويش را بر تحول
اجتماع بنا نموده ، معنويات را بكلى ناديده مى گيرند، نه بمعارف توحيد كار دارند، و
نه به فضائل اخلاق ، و بهمين جهت سخنان ايشان همه بر سير تكامل اجتماعى مادى ، و
فاقد روح ف ضيلت دور مى زند، و چيزيكه هيچ مورد عنايت آنان نيست ، كلمه عاليه خداست
.
تحدى بكسى كه قرآن بر وى نازل شده
قرآن كريم بشر را بشخص رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، كه آورنده آنست ، تحدى كرده و فرموده : آوردن شخصى امى و درس نخوانده و مربى نديده كتابى را كه هم الفاظش معجزه است و هم معانيش ، امرى طبيعى نيست ، و جز بمعجزه صورت نمى گيرد: ((قل لو شاء اللّه ما تلوته عليكم ، و لا ادريكم به ، فقد لبثت فيكم عمرا من قبله ، افلا تعقلون ؟) بگو اگر خدا ميخواست اين قرآن را بر شما تلاوت نكنم ، نمى كردم ، و نه خدا شما از آن آگاه مى خواست ، شما ميدانيد كه قبل از اين ، سالها در ميان شما بودم ، آيا باز هم تعقل نمى كنيد؟ آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سالها بعنوان مردى عادى در بين مردم زندگى كرد، در حاليكه نه براى خود فضيلتى و فرقى با مردم قائل بود، و نه سخنى از علم بميان آورده بود، حتى احدى از معاصرينش يك بيت شعر و يا نثر هم از او نشنيد، و در مدت چهل سال كه دو ثلث عمر او ميشود، (و معمولا هر كسى كه در صدد كسب جاه و مقام باشد، عرصه تاخت و تازش ، و بحبوحه فعاليتش ، از جوانى تا چهل سالگى است مترجم ) با اين حال آن جناب در اين مدت نه مقامى كسب كرد، و نه يكى از عناوين اعتبارى كه ملاك برترى و تقدم است بدست آورد، آنگاه در راءس چهل سالگى ناگهان طلوع كرد، و كتابى آورد، كه فحول و عقلاى قومش از آوردن چون آن عاجز ماندند، و زبان بلغاء و فصحاء و شعراى سخن دانشان به لكنت افتاد، و لال شد، و بعد از آنكه كتابش در اقطار زمين منتشر گشت ، احدى جرئت نكرد كه در مقام معارضه با آن بر آيد، نه عاقلى اين فكر خام را در سر پروريد، و نه فاضلى دانا چنين هوسى كرد، نه
سخنان بى اساس دشمنان اسلام در اينكه پيامبر معارف و علوم را از ديگران آموخته است
نهايت چيزيكه دشمنانش درباره اش احتمال دادند، اين بود: كه گفته اند: وى سفرى براى
تجارت بشام كرده ، ممكن است در آنجا داستانهاى كتابش را از رهبانان آن سرزمين گرفته
باشد، در حاليكه سفرهاى آنجناب بشام عبارت بود از يك سفر كه با عمويش ابوطالب
كرد، در حاليكه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، و سفرى ديگر با ميسره غلام خديجه عليه
السلام كرد، كه در آنروزها بيست و پنج ساله بود، (نه چهل ساله )، علاوه بر اينكه
جمعى كه با او بودند شب و روز ملازمش بودند.
و بفرض محال ، اگر در آن سفر از كسى چيزى آموخته باشد، چه ربطى باين معارف و علوم
بى پايان قرآن دارد؟ و اين همه حكمت و حقايق در آنروز كجا بود؟ و اين فصاحت و بلاغت
را كه تمامى بلغاى دنيا در برابرش سر فرود آورده ، و سپر انداختند، و زبان فصحاء در
برابرش لال و الكن شده ، از چه كسى آموخته ؟.
و يا گفته اند: كه وى در مكه گاهى بسر وقت آهنگرى رومى مى رفته ، كه شمشير ميساخت .
و قرآن كريم در پاسخ اين تهمتشان فرمود: ((و لقد نعلم انهم يقولون : انما يعلمه
بشر، لسان الذى يلحدون اليه اعجمى ، و هذا لسان عربى مبين ،) ما دانستيم كه آنان
ميگويند بشرى اين قرآن را بوى درس ميدهد، (فكر نكردند آخر) زبان آنكسى كه قرآن را
بوى نسبت ميدهند غير عربى است ، و اين قرآن بزبان عربى آشكار است ).
و يا گفته اند: كه پاره اى از معلوماتش را از سلمان فارسى گرفته ، كه يكى از علماى
فرس ، و داناى بمذاهب و اديان بوده است ، با اينكه سلمان فارسى در مدينه مسلمان شد،
و وقتى بزيارت آنجناب نائل گشت ، كه بيشتر قرآن نازل شده بود چون بيشتر قرآن در مكه
نازل شد، و در اين قسمت از قرآن تمامى آن معارف كلى اسلام ، و داستانها كه در آيات
مدنى هست ، نيز وجود دارد، بلكه آنچه در آيات مكى هست ، بيشتر از آنمقدارى است كه
در آيات مدنى وجود دارد، پس سلمان كه يكى از صحابه آنجناب است ، چه چيز بمعلومات او
افزوده ؟.
علاوه بر اينكه خودشان ميگويند سلمان داناى بمذاهب بوده ، يعنى به تورات و انجيل ،
و آن تورات و انجيل ، امروز هم در دسترس مردم هست ، بردارند و بخوانند و با آنچه
در قرآن هست مقايسه كنند، خواهند ديد كه تاريخ قرآن غير تاريخ آن كتابها، و
داستانهايش غير آن داستانها است ، در تورات و انجيل لغزشها و خطاهائى بانبياء
نسبت داده ، كه فطرت هر انسان معمولى متنفر از آن است ، كه چنين نسبتى را حتى به يك
كشيش ، و حتى به يك مرد صالح متعارف بدهد، واحدى اينگونه جسارتها را به يكى از
عقلاى قوم خود نميكند.
و اما قرآن كريم ساحت انبياء را مقدس دانسته ، و آنان را از چنان لغزشها برى
ميداند، و نيز در تورات و انجيل مطالب پيش پا افتاده اى است ، كه نه از حقيقتى پرده
بر ميدارد، و نه فضيلتى اخلاقى به بشر مى آموزد، و اما قرآن كريم از آن مطالب آنچه
براى مردم در معارف و اخلاقشان بدرد ميخورد آورده ، و بقيه را كه قسمت عمده اين دو
كتابست رها كرده .
تحدى قرآن كريم به خبرهائيكه از غيب داده
قرآن كريم در آيات بسيارى با خبرهاى غيبى خود تحدى كرده ، يعنى به بشر اعلام نموده
: كه اگر در آسمانى بودن اين كتاب ترديد داريد، كتابى نظير آن مشتمل بر اخبار غيبى
بياوريد.
و اين آيات بعضى درباره داستانهاى انبياء گذشته ، و امتهاى ايشان است ، مانند آيه :
(تلك من انباء الغيب ، نوحيها اليك ، ما كنت تعلمها انت و لا قومك من قبل هذا) ،
اين داستان از خبرهاى غيب است ، كه ما بتو وحى مى كنيم ، و تو خودت و قومت هيچيك از
آن اطلاع نداشتيد)، و آيه : (ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ، و ما كنت لديهم اذا
جمعوا امرهم و هم يمكرون ) ، اين سرگذشت يوسف از خبرهاى غيبى است ، كه ما بتو وحى
مى كنيم ، تو خودت در آن جريان نبودى ، و نديدى كه چگونه حرف هاى خود را يكى كردند،
تا با يوسف نيرنگ كنند) و آيه : (ذلك من انباء الغيب ، نوحيه اليك ، و ما كنت لديهم
اذ يلقون اقلامهم ، ايهم يكفل مريم ؟ و ما كنت لديهم ، اذ يختصمون ) ، اين از
خبرهاى غيبى است ، كه ما بتو وحى مى كنيم . و گر نه تو آنروز نزد ايشان نبودى ، كه
داشتند قرعه هاى خود مى انداختند، كه كدامشان سرپرست مريم شود، و نيز نبودى كه
چگونه بر سر اين كار با هم مخاصمه مى كردند) و آيه : (ذلك عيسى بن مريم قول الحق
الذى فيه يمترون ) ، اينست عيسى بن مريم آن قول حقيكه در او شك مى كنند)، و آياتى
ديگر.
و يك قسمت ديگر درباره حوادث آينده است ، مانند آيه : (غلبت الروم فى ادنى الارض ،
و هم من بعد غلبهم سيغلبون فى بضع سنين ) ، سپاه روم در سرزمين پائين تر شكست
خوردند، ولى هم ايشان بعد از شكستشان بزودى و در چند سال بعد غلبه خواهند كرد)، و
آيه : (ان الذى فرض عليك القرآن ، لرادك الى معاد) ، آن خدائيكه قرآن را نصيب تو
كرد، بزودى تو را بدانجا كه از آنجا گريختى ، يعنى بشهر مكه بر مى گرداند)، و آيه
(لتدخلن المسجد الحرام ، انشاءاللّه آمنين ، محلقين روسكم ، و مقصرين لا تخافون ) ،
بزودى داخل مسجد الحرام ميشويد، انشاءاللّه ، در حاليكه سرها تراشيده باشيد، و
تقصير كرده باشيد، و در حاليكه هيچ ترسى نداشته باشيد)، و آيه : (سيقول المخلفون ،
اذا انطلقتم الى مغانم لتاخذوها،: ذرونا نتبعكم ) ، بزودى آنها كه از شركت در جهاد
تخلف كردند، وقتى براى گرفتن غنيمت روانه ميشويد، التماس خواهند كرد: كه اجازه دهيد
ما هم بيائيم ) و آيه : (و اللّه يعصمك من الناس ) ، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى
كند)، و آيه - (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) بدرستيكه ما خودمان ذكر را
نازل كرده ايم ، و خودمان نيز بطور مسلم آنرا حفظ خواهيم كرد)، و آيات بسيارى ديگر
كه مؤ منين را وعده ها داده ، و همانطور كه وعده داد تحقق يافت ، و مشركين مكه و
كفار را تهديدها كرد، و همانطور كه تهديد كرده بود، واقع شد.
نمونه هاى ديگرى از آيات قرآنى كه درباره امور غيبى است
و از اين باب است آيات ديگريكه درباره امور غيبى است ، نظير آيه : (و حرام على قريه اهلكناها، انهم لا يرجعون ، حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج ، و هم من كل حدب ينسلون ، و اقترب الوعد الحق ، فاذا هى شاخصه ابصار الذين كفروا، يا ويلنا قد كنا فى غفله من هذا، بل كنا ظالمين ) ، ممكن نيست مردم آن شهريكه ما نابودشان كرديم ، و مقدر نموديم كه ديگر باز نگردند، اينكه باز گردند، مگر وقتى كه راه ياجوج و ماجوج باز شود، در حاليكه از هر پشته اى سرازير شوند، و وعده حق نزديك شود، كه در آن هنگام ديده آنانكه كافر شدند از شدت تحير باز ميماند، و ميگويند: واى بر ما كه از اين آت يه خود در غفلت بوديم ، بلكه حقيقت مطلب آنست كه ستمگر بوديم )، و آيه (وعد اللّه الذين آمنوا منكم ، و عملوا الصالحات ، ليستخلفنهم فى الارض ) ، خدا كسانى از شما را كه ايمان آوردند، و عمل صالح كردند، وعده داد: كه بزودى ايشانرا جانش ين در زمين كند)، و آيه (قل : هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم ) ، بگو خدا قادر است بر اينكه عذابى از بالاى سر بر شما مسلط كند).
اخبار از حقايق علمى كه در زمان نزول قرآن در هيچ جاى دنيا اثرى از آن وجود نداشته است
باز از اين باب است آيه : (و ارسلنا الرياح لواقح ) ، ما بادها را فرستاديم تا
گياهان نر و ماده را تلقيح كنند)،، و آيه (و انبتنا فيها من كل شى ء موزون ) و
رويانديم در زمين از هر گياهى موزون كه هر يك وزن مخصوص دارد) و آيه : (و الجبال
اوتادا) ، آيا ما كوهها را استخوان بندى زمين نكرديم )، كه اينگونه آيات از حقايقى
خبر داده كه در روزهاى نزول قرآن در هيچ جاى دنيا اثرى از آن حقايق علمى وجود
نداشته ، و بعد از چهارده قرن ، و بعد از بحث هاى علمى طولانى بشر موفق بكشف آنها
شده است .
باز از اين باب است (البته اين مطلب از مختصات اين تفسير است كه همانطور كه در
مقدمه كتاب گفتيم ، معناى يك آيه را از آيات ديگر قرآن استفاده نموده ، براى فهم يك
آيه ساير آيات را استنطاق مى كند، و از بعضى براى بعضى ديگر شاهد مى گيرد) آيه
شريفه : (يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه ، فسوف ياتى اللّه بقوم يحبهم و
يحبونه ) ، اى كسانيكه ايمان آورده ايد! هر كس از شما از دين خود بر گردد، ضررى
بدين خدا نمى زند، چون بزودى خداوند مردمانى خواهد آورد، كه دوستشان دارد، و ايشان
او را دوست ميدارند)، و آيه شريفه (و لكل امه رسول ، فاذا جاء رسولهم ، قضى بينهم
بالقسط) ، براى هر امتى رسولى است ، همينكه رسولشان آمد، در ميان آن امت بعدالت حكم
ميشود)، تا آخر چند آيه و آيه شريفه (فاقم وجهك للدين حنيفا، فطره اللّه التى فطر
الناس عليها) ،روى دل بسوى دين حنيف كن ، كه فطره خدائى است ، آن فطرتى كه خدا
بشر را بدان فطرت آفريده )، و آياتى ديگر كه از حوادث عظيم آينده اسلام و يا آينده
دنيا خبر ميدهد، كه همه آن حوادث بعد از نزول آن آيات واقع شده ، و بزودى
انشاءاللّه مقدارى از آنها را در بحث از سوره اسراء ايراد مى كنيم .
تحدى قرآن باينكه اختلافى در آن نيست
قرآن كريم باين معنا تحدى كرده ، كه در سراپاى آن اختلافى در معارف وجود ندارد، و
فرموده : (افلا يتدبرون القرآن ؟ و لو كان من عند غير اللّه ، لوجدوا فيه اختلافا
كثيرا) ، چرا در قرآن تدبر نمى كنند؟ كه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلافهاى زيادى
در آن مى يافتند)، و اين تحدى درست و بجا است ، براى اينكه اين معنا بديهى است ، كه
حيات دنيا، حيات مادى و قانون حاكم در آن قانون تحول و تكامل است ، هيچ موجودى از
موجودات ، و هيچ جزئى از اجزاء اين عالم نيست ، مگر آنكه وجودش تدريجى است ، كه از
نقطه ضعف شروع ميشود، و بسوى قوه و شدت مى رود، از نقص شروع شده ، بسوى كمال مى
رود، تا هم در ذاتش ، و هم در توابع ذاتش ، و لوا حق آن ، يعنى افعالش ، و آثارش
تكامل نموده ، بنقطه نهايت كمال خود برسد.
يكى از اجزاء اين عالم انسان است ، كه لايزال در تحول و تكامل است ، هم در وجودش ،
و هم در افعالش ، و هم در آثارش ، به پيش مى رود، يكى از آثار انسانيت ، آن
آثاريست كه با فكر و ادراك او صورت مى گيرد، پس احدى از ما انسانها نيست ، مگر آنكه
خودش را چنين در مى يابد، كه امروزش از ديروزش كامل تر است ، و نيز لايزال در لحظه
دوم ، به لغزش هاى خود در لحظه اول بر ميخورد، لغزشهائى در افعالش ، در اقوالش ،
اين معنا چيزى نيست كه انسانى با شعور آنرا انكار كند، و در نفس خود آنرا نيابد.
و اين كتاب آسمانى كه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم آنرا آورده ، بتدريج نازل
شده ، و پاره پاره و در مدت بيست و سه سال بمردم قرائت ميشد، در حاليكه در اين مدت
حالات مختلفى ، و شرائط متفاوتى پديد آمد، پاره اى از آن در مكه ، و پاره اى در
مدينه ، پاره اى در شب ، و پاره اى در روز، پاره اى در سفر، و پاره اى در حضر،
قسمتى در حال سلم ، و قسمتى در حال جنگ ، طائفه اى در روز عسرت و شكست ، و طائفه اى
در حال غلبه و پيشرفت ، عده اى از آياتش در حال امنيت و آرامش ، و عده اى ديگر در
حال ترس و وحشت نازل شده .
آنهم نه اينكه براى يك منظور نازل شده باشد، بلكه هم براى القاء معارف الهيه ، و هم
تعليم اخلاق فاضله ، و هم تقنين قوانين ، و احكام دينى ، آنهم در همه حوائج زندگى
نازل شده است ، و با اين حال در چنين كتابى كوچكترين اختلاف در نظم متشابهش ديده
نميشود، همچنانكه خودش در اين باره فرموده : (كتابا متشابها مثانى ) ، كتابى كه با
تكرار مطالب در آن نظم متشابهش محفوظ است .
اين از نظر اسلوب و نظم كلام ، اما از نظر معارف و اصولى كه در معارف بيان كرده ،
نيز اختلافى در آن وجود ندارد، طورى نيست كه يكى از معارفش با يكى ديگر آن متناقض و
منافى باشد، آيه آن آيه ديگرش را تفسير مى كند، و بعضى از آن بعض ديگر را بيان مى
كند، و جمله اى از آن مصدق جمله اى ديگر است ، همچنانكه امير المؤ منين على عليه
السلام فرمود: (بعضى از قرآن ناطق به مفاد بعض ديگر و پاره اى از آن شاهد پاره اى
ديگر است )، و اگر از ناحيه غير خدا بود، هم نظم الفاظش از نظر حسن و بهاء مختلف
ميشد، و هم جمله اش از نظر فصاحت و بلاغت متفاوت مى گشت ، و هم معنا و معارفش از
نظر صحت و فساد، و اتقان و متانت متغاير ميشد.
اشكال بر ادعاى عدم اختلاف در قرآن و پاسخ آن 105
در اينجا ممكن است شما خواننده عزيز بگوئى : اينها همه كه گفتيد، صرف ادعا بود، و
متكى بدليلى قانع كننده نبود، علاوه بر اينكه بر خلاف دعوى شما اشكالهاى زيادى بر
قرآن كرده اند، و چه بسيار كتابهائى در متناقضات قرآن تاءليف شده و در آن كتابها
متناقضاتى درباره الفاظ قرآن ارائه داده اند، كه برگشت همه آنها باين است كه قرآن
از جهت بلاغت قاصر است ، و نيز تناقضاتى معنوى نشان داده اند، كه برگشت آنها باين
است كه قرآن در آراء و نظريات و تعليماتش بخطاء رفته ، و از طرف مسلمانان پاسخ
هائى باين اشكالات داده اند، كه در حقيقت برگشتش به تاءويلاتى است كه اگر بخواهيم
سخن قرآنرا بان معانى معنا كنيم ، سخنى خواهد شد بيرون از اسلوب كلام ، و فاقد
استقامت ، سخنى كه فطرت سالم آنرا نمى پسندد.
در پاسخ ميگوئيم : اشكالها و تناقضاتى كه بدان اشاره گرديد، در كتب تفسير و غير آن
با جوابهايش آمده ، و يكى از آن كتابها همين كتابست ، و بهمين جهت بايد بپذيريد، كه
اشكال شما به ادعاى بدون دليل شبيه تر است ، تا بيان ما.
چون در هيچيك از اين كتابها كه گفتيم اشكالى بدون جواب نخواهى يافت ، چيزيكه هست
معاندين ، اشكالها را در يك كتاب جمع آورى نموده ، و در آوردن جوابهايش كوتاهى كرده
اند، و يا درست نقل نكرده اند، براى اينكه معاند و دشمن بوده اند، و در مثل معروف
ميگويند: اگر بنا باشد چشم محبت متهم باشد، چشم كينه و دشمنى متهم تر است .
رفع شبهه درباره نسخ كه در قرآن صورت گرفته
خواهى گفت بسيار خوب ، خود شما درباره نسخى كه در قرآن صورت گرفته ، چه ميگوئى ؟ با اينكه خود قرآن كريم در آيه (ما ننسخ من آيه او ننسها نات بخيرمنها) ، هيچ آيه اى را نسخ كنيم يا آنرا از يادها ببريم آيه اى بهتر از آن مى آوريم )، و همچنين در آيه : (و اذا بدلنا آيه مكان آيه ، و اللّه اعلم بما ينزل ) ، و چون آيتى را در جاى آيتى ديگر عوض مى كنيم ، بارى خدا داناتر است بآنچه نازل مى كند)، اعتراف كرده : باينكه در آن نسخ و تبديل واقع شده ، و بفرضيكه ما آنرا تناقض گوئى ندانيم ، حداقل اختلاف در نظريه هست .
در پاسخ ميگوئيم مسئله نسخ نه از سنخ تناقض گوئى
است ، و نه از قبيل اختلاف در نظريه و حكم ، بلكه نسخ ناشى از اختلاف در مصداق است
، باين معنا كه يك مصداق ، روزى با حكمى انطباق دارد، چون مصلحت آن حكم در آن مصداق
وجود دارد، و روزى ديگر با آن حكم انطباق دارد، براى اينكه مصلحت قبليش به مصلحت
ديگر مبدل شده ، كه قهرا حكمى ديگر را ايجاب مى كند، مثلا در آغاز دعوت اسلام ، كه
اكثر خانواده ها مبتلا بزنا بودند، مصلحت در اين بود كه براى جلوگيرى از زناى زنان
، ايشانرا در خانه ها زندانى كنند، ولى بعد از گسترش اسلام ، و قدرت يافتن حكومتش
آن مصلحت جاى خود را باين داد: كه در زناى غير محصنه تازيانه بزنند، و در محصنه
سنگسار كنند.
و نيز در آغاز دعوت اسلام ، و ضعف حكومتش ، مصلحت در اين بود كه اگر يهوديان در صدد
برآمدند مسلمانان را از دين برگردانند، مسلمانان بروى خود نياورده ، و جرم ايشانرا
نديده بگيرند، ولى بعد از آنكه اسلام نيرو پيدا كرد، اين مصلحت جاى خود را بمصلحتى
ديگر داد، و آن جنگيدن و كشتن ، و يا جزيه گرفتن از آنان بود.
و اتفاقا در هر دو مسئله آيه قرآن طورى نازل شده كه هر خواننده مى فهمد حكم در آيه
بزودى منسوخ ميشود، و مصلحت آن حكم دائمى نيست ، بلكه موقت است ، درباره مسئله اولى
مى فرمايد: (و اللاتى ياتين الفاحشه من نساءكم ، فاستشهدوا عليهن اربعه منكم ، فان
شهدوا، فامسكوهن فى البيوت ، حتى يتوفيهن الموت ، او يجعل اللّه لهن سبيلا) و آن
زنان از شما كه مرتكب زنا ميشوند، از چهار نفر گواهى بخواهيد، اگر شهادت دادند،
ايشانرا در خانه ها زندانى كنيد، تا مرگ ايشانرا ببرد، و يا خداوند راهى براى آنان
معين كند)، كه جمله اخير بخوبى مى فهماند: كه حكم زندانى كردن موقت است ، پس اين
حكم تازيانه و سنگسار، از باب تناقض گوئى نيست .
و در خصوص مسئله دوم مى فرمايد: (ود كثير من اهل الكتاب ، لو يردونكم من بعد
ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبين لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا،
حتى ياتى اللّه بامره ) ، بسيارى از اهل كتاب دوست دارند بلكه بتوانند شما را از
دين بسوى كفر برگردانند، و حسادت درونيشان ايشانرا وادار ميكند كه با وجود روشن شدن
حق اين چنين بر خلاف حق عمل كنند، پس شما صرفنظر كنيد، و به بخشيد، تا خداوند
دستورش را بفرستد)، كه جمله اخير دليل قاطعى است بر اينكه مصلحت عفو و بخشش موقتى
است ، نه دائمى .
يكى ديگر از جهات اعجاز
كه قرآن كريم بشر را با آن تحدى كرده ، يعنى فرموده : اگر در آسمانى بودن اين كتاب
شك داريد، نظير آنرا بياوريد، مسئله بلاغت قرآن است ، و در اين باره فرموده : (ام
يقولون افتريه ، قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه
ان كنتم صادقين ، فان لم يستجيبوا لكم ، فاعلموا انما انزل بعلم اللّه ، و ان لا
اله الا هو، فهل انتم مسلمون ) ؟ و يا ميگويند: اين قرآن را وى بخدا افتراء بسته ،
بگو اگر چنين چيزى ممكن است ، شما هم ده سوره مثل آنرا بخدا افتراء ببنديد، و حتى
غير خدا هر كسى را هم كه ميتوانيد بكمك بطلبيد، اگر راست ميگوئيد، و اما اگر
نتوانستيد اين پيشنهاد را عملى كنيد، پس بايد بدانيد كه اين كتاب بعلم خدا نازل شده
، و اينكه معبودى جز او نيست ، پس آيا باز هم تسليم نميشويد؟!، و نيز فرموده : (ام
يقولون : افتريه ، قل فاتوا بسوره مثله ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ، ان
كنتم صادقين ، بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ، و لما ياتهم تاءويله ) ، و يا
ميگويند: قرآنرا بدروغ بخدا نسبت داده ، بگو: اگر راست ميگوئيد، يك سوره مثل آن
بياوريد، و هر كسى را هم كه ميتوانيد بكمك دعوت كنيد، لكن اينها بهانه است ، حقيقت
مطلب اين استكه چيزيرا كه احاطه علمى بدان ندارند، و هنوز بتاءويلش دست نيافته اند،
تكذيب مى كنند).
اين دو آيه مكى هستند، و در آنها بنظم و بلاغت قرآن تحدى شده ، چون تنها بهره اى كه
عرب آنروز از علم و فرهنگ داشت ، و حقا هم متخصص در آن بود، همين مسئله سخندانى ، و
بلاغت بود، چه ، تاريخ ، هيچ ترديدى نكرده ، در اينكه عرب خالص آنروز، (يعنى قبل از
آنكه زبانش در اثر اختلاط با اقوام ديگر اصالت خود را از دست بدهد)، در بلاغت بحدى
رسيده بود، كه تاريخ چنان بلاغتى را از هيچ قوم و ملتى ، قبل از ايشان و بعد از
ايشان ، و حتى از اقواميكه بر آنان آقائى و حكومت مى كردند، سراغ نداده ، و در اين
فن بحدى پيش رفته بودند، كه پاى احدى از اقوام بدان جا نرسيده بود، و هيچ قوم و
ملتى كمال بيان و جزالت نظم ، و وفاء لفظ، و رعايت مقام ، و سهولت منطق ايشانرا
نداشت .
از سوى ديگر قرآن كريم ، عرب متعصب و غيرتى را بشديدترين و تكان دهنده ترين بيان
تحدى كرده ، با اينكه همه ميدانيم عرب آنقدر غيرتى و متعصب است ، كه بهيچ وجه حاضر
نيست براى كسى و در برابر كار كسى خضوع كند، و احدى در اين مطلب ترديد ندارد.
و نيز از سوئى ديگر، اين تحدى قرآن يكبار، و دو بار نبوده ، كه عرب آنرا فراموش
كند، بلكه در مدتى طولانى انجام شد، و در اين مدت عرب آنچنانى ، براى تسكين حميت و
غيرت خود نتوانست هيچ كارى صورت دهد، و اين دعوت قرآنرا جز با شانه خالى كردن ، و
اظهار عجز بيشتر پاسخى ندادند، و جز گريختن ، و خود پنهان كردن ، عكس العملى نشان
ندادند، همچنانكه خود قرآن در اين باره مى فرمايد: (الا انهم يثنون صدورهم ،
ليستخفوا منه ، الا حين يستغشون ثيابهم ، يعلم ما يسرون و ما يعلنون ) ، متوجه
باشيد، كه ايشان شانه خالى مى كنند، تا آرام آرام خود را بيرون كشيده ، پنهان كنند،
بايد بدانند كه در همان حاليكه لباس خود بر سر مى افكنند، كه كسى ايشانرا نشناسد،
خدا ميداند كه چه اظهار مى كنند، و چه پنهان ميدارند).
نمونه هائى از معارضاتى كه با قرآن شده
از طول مدت اين تحدى ، در عصر نزولش كه بگذريم ، در مدت چهارده قرن هم كه از عمر
نزول قرآن گذشته ، كسى نتوانسته كتابى نظير آن بياورد، و حد اقل كسى اين معنا را در
خور قدرت خود نديده ، و اگر هم كسى در اين صدد بر آمده ، خود را رسوا و مفتضح ساخته
.
تاريخ ، بعضى از اين معارضات و مناقشات را ضبط كرده ، مثلا يكى از كسانيكه با قرآن
معارضه كرده اند، مسيلمه كذاب بوده ، كه در مقام معارضه با سوره فيل بر آمده ، و
تاريخ سخنانش را ضبط كرده ، كه گفته است : (الفيل ، ما الفيل ، و ما ادريك ما الفيل
، له ذنب و بيل ، و خرطوم طويل ) ، فيل چيست فيل ، و چه ميدانى كه چيست فيل ، دمى
دارد سخت و وبيل ، و خرطومى طويل ).
و در كلاميكه خطاب به سجاح (زنى كه دعوى پيغمبرى مى كرد) گفته : (فنولجه فيكن
ايلاجا، و نخرجه منكن اخراجا) ، آنرا در شما زنان فرو مى كنيم ، چه فرو كردنى ، و
سپس بيرون مى آوريم ، چه بيرون كردنى )، حال شما خواننده عزيز خودت در اين هذيانها
دقت كن ، و عبرت بگيرد.
بعضى از نصارى كه خواسته است با سوره فاتحه (سرشار از معارف ) معارضه كند، چنين
گفته : (الحمد للرحمان ، رب الاكوان ، الملك الديان لك العباده ، و بك المستعان ،
اهدنا صراط الايمان ، سپاس براى رحمان ، پروردگار كون ها، و پادشاه دين ساز، عبادت
تو را باد، و استعانت بتو، ما را بسوى صراط ايمان هدايت فرما) و از اين قبيل رطب و
يابس هاى ديگر.
دو شبهه پيرامون اعجاز بلاغت قرآن
حال ممكن است بگوئى : اصلا معناى معجزه بودن كلام را نفهميدم ، براى اينكه كلام
ساخته قريحه خود انسان است ، چطور ممكن است از قريحه انسان چيزى ترشح كند، كه خود
انسان از درك آن عاجز بماند؟ و براى خود او معجزه باشد؟ با اينكه فاعل ، اقواى از
فعل خويش ، و منشاء اثر، محيط باثر خويش است ، و بعبارتى ديگر، اين انسان بود كه
كلمات را براى معانى وضع كرد، و قرار گذاشت كه فلان كلمه بمعناى فلان چيز باشد، تا
باين وسيله انسان اجتماعى بتواند مقاصد خود را بديگران تفهيم نموده ، و مقاصد
ديگرانرا بفهمد.
پس خاصه كشف از معنا در لفظ، خاصه ايست قراردادى ، و اعتبارى ، كه انسان اين خاصه
را بان داده ، و محال است در الفاظ نوعى از كشف پيدا شود، كه قريحه خود انسان بدان
احاطه نيابد، و بفرضى كه چنين كشفى در الفاظ پيدا شود، يعنى لفظى كه خود بشر قرار
داده ، در برابر معنائى معين ، معناى ديگرى را كشف كند، كه فهم و قريحه بشر از درك
آن عاجز باشد، اين گونه كشف را ديگر كشف لفظى نميگويند، و نبايد آنرا دلالت لفظ
ناميد.
علاوه بر اينكه اگر فرض كنيم كه در تركيب يك كلام ، اعمال قدرتى شود، كه بشر نتواند
آنطور كلام را تركيب كند، معنايش اين استكه هر معنا از معانى كه بخواهد در قالب لفظ
در آيد، بچند قالب ميتواند در آيد، كه بعضى از قالب ها ناقص ، و بعضى كامل ، و بعضى
كاملتر است ، و همچنين بعضى خالى از بلاغت ، و بعضى بليغ و بعضى بليغ تر، آنوقت در
ميان اين چند قالب ، يكى كه از هر حيث از ساير قالبها عالى تر است ، بطوريكه بشر
نميتواند مقصود خود را در چنان قالبى در آورد، آنرا معجزه بدانيم .
و لازمه چنين چيزى اين است كه هر معنا و مقصودى كه فرض شود، چند قالب غير معجزآسا
دارد، و يك قالب معجزآسا، با اينكه قرآن كريم در بسيارى از موارد يك معنا را بچند
قالب در آورده ، و مخصوصا اين تفنن در عبارت در داستانها بخوبى بچشم ميخورد، و چيزى
نيست كه بشود انكار كرد، و اگر بنا بدعوى شما، ظاهر آيات قرآن معجزه باشد، بايد يك
مفاد، و يك معنا، و يا بگو يك مقصود، چند قالب معجزآسا داشته باشد.
اعتقاد به (صرف ) درباره معجزه بودن قرآن
در جواب ميگوئيم : قبل از آنكه جواب از شبهه را بدهيم مقدمتا توجه بفرمائيد كه ،
اين دو شبهه و نظائر آن ، همان چيزيست كه جمعى از اهل دانش را وادار كرده ، كه در
باب اعجاز قرآن در بلاغتش ، معتقد بصرف شوند، يعنى بگويند: درست است كه بحكم آيات
تحدى ، آوردن مثل قرآن يا چند سوره اى از آن ، و يا يك سوره از آن ، براى بشر محال
است ، بشهادت اينكه دشمنان دين ، در اين چند قرن ، نتوانستند دست بچنين اقدامى
بزنند، و لكن اين از آن جهت نيست كه طرز تركيب بندى كلمات فى نفسه امرى محال باشد و
خارج از قدرت بشر بوده باشد، چون مى بينيم كه تركيب بندى جملات آن ، نظير تركيب و
نظم و جمله بندى هائى است كه براى بشر ممكن است .
بلكه از اين جهت بوده ، كه خداى سبحان نگذاشته دشمنان دينش دست بچنين اقدامى بزنند،
باين معنا كه با اراده الهيه خود، كه حاكم بر همه عالم ، و از آن جمله بر دلهاى بشر
است ، تصميم بر چنين امرى را از دلهاى بشر گرفته ، و بمنظور حفظ معجزه ، و نشانه
نبوت ، و نگهدارى پاس حرمت رسالت ، هر وقت بشر ميخواسته در مقام معارضه با قرآن
برآيد، او تصميم وى را شل مى كرده ، و در آخر منصرفش ميساخته .
ولى اين حرف فاسد و نادرست است ، و با آيات تحدى هيچ قابل انطباق نيست ، چون ظاهر
آيات تحدى ، مانند آيه (قل فاتوا بعشرسور مثله مفتريات ، و ادعوا من استطعتم من دون
اللّه ، ان كنتم صادقين ، فان لم يستجيبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم اللّه ) ،
اين است كه خود بشر نمى تواند چنين قالبى بسازد، نه اينكه خدا نمى گذارد، زيرا جمله
آخرى آيه كه مى فرمايد: (فاعلموا انما انزل بعلم اللّه ) ، ظاهر در اين است كه
استدلال به تحدى استدلال بر اين است كه قرآن از ناحيه خدا نازل شد، نه اينكه
رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم آنرااز خود تراشيده باشد، و نيز بر اين است كه
قرآن بعلم خدا نازل شده ، نه بانزال شيطانها، همچنانكه در آن آيه ديگر مى فرمايد:
(ام يقولون تقوله ، بل لا يومنون ، فلياتوا بحديث مثله ) ، ان كانوا صادقين ، و يا
ميگويند قرآن را خود او بهم بافته ، بلكه چنين نيست ، ايشان ايمان ندارند، نه اينكه
قرآن از ناحيه خدا نيامده باشد، اگر جز اين است ، و راست ميگويند، خود آنان نيز، يك
داستان مثل آن بياورند)، و نيز مى فرمايد: (و ما تنزلت به الشياطين ، و ما ينبغى
لهم ، و ما يستطيعون ، انهم عن السمع لمعزولون ) ، بوسيله شيطانها نازل نشده ، چون
نه شيطان ها سزاوار چنين كارى هستند، و نه مى توانند بكنند، چون آنها از شنيدن
اسرار آسمان ها رانده شده اند).
و صرفى كه آقايان مى گويند تنها دلالت دارد بر اينكه رسالت خاتم الانبياء صلوات
اللّه عليه صادق است ، بخاطر معجزه صرف ، و اينكه خدا كه زمام دل ها دست او است ،
تاكنون نگذاشته كه دلها بر آوردن كتابى چون قرآن تصميم بگيرند، و اما بر اين معنا
دلالت ندارد، كه قرآن كلام خداست ، و از ناحيه او نازل شده .
آياتى از قرآن كريم كه ظهور در خلاف اعتماد بر صرف دارد
نظير آيات بالا آيه : (قل فاتوا بسوره مثله ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان
كنتم صادقين ، بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ، و لما ياتهم تاءويله ) ، است ، كه
ترجمه اش گذشت ، و ديديم كه ظاهر در اين معنا بود كه آنچه باعث شده آوردن مثل قرآن
را بر بشر: فرد فرد بشر، و دسته جمعى آنان ، محال نموده ، و قدرتش را بر اين كار
نارسا بسازد، اين بوده كه قرآن مشتمل بر تاءويلى است ، كه چون بشر احاطه بان نداشته
، آنرا تكذيب كرده ، و از آوردن نظيرش نيز عاجز مانده ، چون تا كسى چيزى را درك
نكند، نمى تواند مثل آنرا بياورد، چون جز خدا كسى علمى بان ندارد، لا جرم احدى نمى
تواند بمعارضه خدا برخيزد، نه اينكه خداى سبحان دلهاى بشر را از آوردن مثل قرآن
منصرف كرده باشد، بطوريكه اگر منصرف نكرده بود، مى توانستند بياورند.
و نيز آيه : (افلا يتدبرون القرآن ، و لو كان من عند غير اللّه ، لوجدوا فيه
اختلافا كثيرا) ، كه به نبودن اختلاف در قرآن تحدى كرده است ، چه ظاهرش اين است كه
تنها چيزى كه بشر را عاجز از آوردن مثل قرآن كرده ، اين است كه خود قرآن ، يعنى
الفاظ، و معانيش ، اين خصوصيت رادارد: كه اختلافى در آن نيست ، نه اينكه خداى تعالى
دلها را از اينكه در مقام پيدا كردن اختلافهاى آن برآيند منصرف نموده باشد، بطوريكه
اگر اين صرف نبود، اختلاف در آن پيدا ميكردند، پس اينكه جمعى از مفسرين ، اعجاز
قرآن را از راه صرف ، و تصرف در دلها معجزه دانسته اند، حرف صحيحى نزده اند، و
نبايد بدان اعتناء كرد.
پاسخ به دو شبهه ياد شده و توضيح اينكه چگونه بلاغت قرآن معجزه است
بعد از آنكه اين مقدمه روشن شد، اينك در پاسخ از اصل شبهه هاى دوگانه مى گوئيم :
اينكه گفتيد: معجزه بودن قرآن از نظر بلاغت محال است ، چون مستلزم آنست كه ، انسان
در برابر ساخته خودش عاجز شود، جواب ميگوئيم : كه آنچه از كلام مستند بقريحه آدمى
است ، اين مقدار است كه طورى كلام را تركيب كنيم ، كه از معناى درونى ما كشف كند، و
اما تركيب آن ، و چيدن و نظم كلماتش ، بطوريكه علاوه بر كشف از معنا، جمال معنا را
هم حكايت كند، و معنا را بعين همان هيئتى كه در ذهن دارد، بذهن شنونده منتقل بسازد،
و يا نسازد، و عين آن معنا كه در ذهن گوينده است ، بشنونده نشان بدهد، و يا ندهد، و
نيز خود گوينده ، معنا را طورى در ذهن خود تنظيم كرده ، و صورت علميه اش را رديف
كرده باشد، كه در تمامى روابطش ، و مقدماتش ، و مقارناتش ، و لوا حق آن ، مطابق
واقع باشد، و يا نباشد، يا در بيشتر آنها مطابق باشد، يا در بعضى از آنها مطابق ، و
در بعضى مخالف باشد، و يا در هيچيك از آنها رعايت واقع نشده باشد، امورى است كه
ربطى بوضع الفاظ ندارد بلكه مربوط بمقدار مهارت گوينده در فن بيان ، و هنر بلاغت
است ، و اين مهارت هم مولود قريحه ايست كه بعضى براى اينكار دارند، و يكنوع لطافت
ذهنى است ، كه بصاحب ذهن اجازه مى دهد كلمات و ادوات لفظى را به بهترين وضع رديف
كند، و نيروى ذهنى او را بان جريانيكه مى خواهد در قالب لفظ در آورد، احاطه مى دهد
بطوريكه الفاظ تمامى اطراف و جوانب آن ، و لوازم و متعلقات آن جريان را حكايت كند.
پس در باب فصاحت و بلاغت ، سه جهت هست ، كه ممكن است هر سه در كلامى جمع بشود، و
ممكن است در خارج ، از يكديگر جدا شوند.
1- ممكن است يك انسان آنقدر بواژه هاى زبانى تسلط داشته باشد، كه حتى يك لغت از آن
زبان برايش ناشناخته و نامفهوم نباشد، و 2- و چه بسا مى شود كه انسانى ، نه تنها
عالم بلغت هاى زبانى است ، بلكه مهارت سخنورى بان زبان را هم دارد، يعنى مى تواند
خوب حرف بزند، اما حرف خوبى ندارد كه بزند، در نتيجه از سخن گفتن عاجز ميماند، نمى
تواند سخنى بگويد، كه حافظ جهات معنا، و حاكى از جمال صورت آن معنا، آنطور كه هست ،
باشد.
3- و چه بسا كسى باشد كه هم آگاهى بواژه هاى يك زبان داشته باشد، و هم در يك سلسله
از معارف و معلومات تبحر و تخصص داشته باشد، و لطف قريحه و رقت فطرى نيز داشته ،
اما نتواند آنچه از معلومات دقيق كه در ذهن دارد، با همان لطافت و رقت در قالب
الفاظ بريزد، در نتيجه از حكايت كردن آنچه در دل دارد، باز بماند، خودش از مشاهده
جمال و منظره زيباى آن معنا لذت مى برد، اما نمى تواند معنا را بعين آن زيبائى و
لطافت بذهن شنونده منتقل سازد.
و از اين امور سه گانه ، تنها اولى مربوط بوضع الفاظ است ، كه انسان با قريحه
اجتماعى خود آنها را براى معانى كه در نظر گرفته وضع مى كند، و اما دومى و سومى ،
ربطى بوضع الفاظ ندارد، بلكه مربوط بنوعى لطافت در قوه مدركه آدمى است .
و اين هم خيلى واضح است ، كه قوه مدركه آدمى محدود و مقدر است ، و نمى تواند بتمامى
تفاصيل و جزئيات حوادث خارجى ، و امور واقعى ، با تمامى روابط، و علل ، و اسبابش ،
احاطه پيدا كند، و بهمين جهت ما در هيچ لحظه اى بهيچ وجه ايمن از خطا نيستيم ،
علاوه بر اينكه استكمال ما تدريجى است ، و هستى ما بتدريج رو بكمال مى رود، و اين
خود باعث شده كه معلومات ما نيز اختلاف تدريجى داشته باشد، و از نقطه نقص بسوى كمال
برود.
هيچ خطيب ساحر بيان ، و هيچ شاعر سخندان ، سراغ نداريم ، كه سخن و شعرش در اوائل
امرش ، و اواخر كارش يكسان باشد.
و بر اين اساس ، هر كلام انسانى كه فرض شود، و گوينده اش هر كس باشد، بارى ايمن از
خطاء نيست ، چون گفتيم اولا انسان بتمامى اجزاء و شرائط واقع ، اطلاع و احاطه
ندارد، و ثانيا كلام اوائل امرش ، با اواخر كارش ، و حتى اوائل سخنانش ، در يك مجلس
، با اواخر آن يكسان نيست ، هر چند كه ما نتوانيم تفاوت آنرا لمس نموده ، و روى
موارد اختلاف انگشت بگذاريم ، اما اينقدر ميدانيم كه قانون تحول و تكامل عمومى است
.
و بنابراين اگر در عالم ، بكلامى بربخوريم ، كه كلامى جدى و جدا سازنده حق از باطل
باشد، نه هذيان و شوخى ، و يا هنرنمائى ، در عين حال اختلافى در آن نباشد، بايد
يقين كنيم ، كه اين كلام آدمى نيست ، اين همان معنائى است كه قرآن كريم آنرا افاده
مى كند، و مى فرمايد: (افلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غيراللّه لوجدوا فيه
اختلافا كثيرا) ، آيا در قرآن تدبر نمى كنند؟ كه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف
بسيار در آن مى يافتند)، و نيز مى فرمايد: (و السماء ذات الرجع ، و الارض ذات الصدع
، انه لقول فصل ، و ما هو بالهزل ) ، سوگند بآسمان ، كه دائما در برگشت بنقطه ايست
كه از آن نقطه حركت كرد، و قسم بزمين كه در هر بهاران براى برون كردن گياهان شكافته
ميشود، كه اين قرآن جدا سازنده ميانه حق و باطل است ، و نه سخنى باطل و مسخره ).
معارف قرآنى متكى بر حقايقى ثابت و لايتغير است و اختلاف و دگرگونى در آن راه ندارد
و در مورد قسم اين آيه ، نظر و دقت كن ، كه به چه چيز سوگند خورده ، بآسمان و زمينى
كه همواره در تحول و دگرگونى هستند، و براى چه سوگند خورده ؟ براى قرآنيكه دگرگونگى
ندارد، و متكى بر حقيقت ثابته ايستكه همان تاءويل آنست (تاءويلى كه بزودى خواهيم
گفت مراد قرآن از اين كلمه هر جا كه آورده چيست ).
و نيز درباره اختلاف نداشتن قرآن و متكى بودنش بر حقيقتى ثابت فرموده : (بل هو قرآن
مجيد، فى لوح محفوظ) ، بلكه اين قرآنى است مجيد، در لوحى محفوظ) و نيز فرموده : (و
الكتاب المبين ،انا جعلناه قرآنا عربيا، لعلكم تعقلون ، و انه فى ام الكتاب لدينا
لعلى حكيم ) ، سوگند بكتاب مبين ، بدرستيكه ما آنرا خواندنى و بزبان عرب در آورديم
، باشد كه شما آنرا بفهميد، و بدرستى كه آن در ام الكتاب بود، كه نزد ما بلند مرتبه
و فرزانه است )، و نيز فرموده : (فلا اقسم بمواقع النجوم ، و انه لقسم لو تعلمون
عظيم ، انه لقرآن كريم ، فى كتاب مكنون ، لا يمسه الا المطهرون ) ، بمدارهاى
ستارگان سوگند، (و چه سوگندى كه ) اگر علم ميداشتيد مى فهميديد كه سوگندى است عظيم
، كه اين كتاب خواندنى هائى است بزرگوار، و محترم ، و اين خواندنى و ديدنى در كتابى
ناديدنى قرار دارد، كه جز پاكان ، احدى با آن ارتباط ندارد).
آياتيكه ملاحظه فرموديد، و آياتى ديگر نظائر آنها، همه حكايت از اين دارند: كه قرآن
كريم در معانى و معارفش ، همه متكى بر حقائقى ثابت ، و لايتغير است ، نه خودش در
معرض دگرگونگى است ، و نه آن حقائق .
حال كه اين مقدمه را شنيدى ، پاسخ از اشكال برايت معلوم شد، و فهميدى كه صرف اينكه
واژه ها و زبانها ساخته و قريحه آدمى است ، باعث نميشود كه كلام معجزآسا محال باشد،
و سخنى يافت شود كه خود انسان سازنده لغت نتواند مثل آنرا بياورد، و معلوم شد كه
اشكال نامبرده مثل اين ميماند، كه كسى بگويد: محال است آهنگريكه خودش شمشير ميسازد،
در برابر ساخته خودش كه در دست مردى شجاع تر از او است عاجز بماند، و سازنده تخت
نرد و شطرنج ، بايد كه از همه بازى كنان شطرنج ماهرتر باشد، و سازنده فلود بايد كه
از هر كس ديگر بهتر آنرا بنوازد، در حاليكه هيچيك از اين حرفها صحيح نيست ، و بسيار
ميشود كه آهنگرى با شمشيريكه خودش ساخته كشته ميشود، و سازنده شطرنج در برابر بازى
كنى ماهر شكست ميخورد، و نوازنده اى بهتر از سازنده فلود آنرا مى نوازد، پس چه عيبى
دارد كه خداى تعالى بشر را با همان زبانيكه خود او وضع كرده ، عاجز و ناتوان سازد.
شروط حصول بلاغت بتمام معناى كلمه
پس از همه مطالب گذشته روشن گرديد، كه بلاغت بتمام معناى كلمه وقتى براى كسى دست
ميدهد كه اولا بتمامى امور واقعى احاطه و آگاهى داشته باشد، و در ثانى الفاظى كه
اداء مى كند الفاظى باشد كه نظم و اسلوبى داشته باشد و مو به مو همه آن واقعيات و
صورتهاى ذهنى گوينده را در ذهن شنونده منتقل سازد.
و ترتيب ميان اجزاء لفظ بحسب وضع لغوى مطابق باشد با اجزاء معنائى كه لفظ ميخواهد
قالب آن شود، و اين مطابقت بطبع هم بوده باشد، و در نتيجه وضع لغوى لغت با طبع
مطابق باشد، اين آن تعريفى است كه شيخ عبدالقاهر جرجانى در كتاب دلائل الاعجاز خود
براى كلام فصيح و بليغ كرده .
و اما معنا در صحت و درستيش متكى بر خارج و واقع بوده باشد، بطوريكه در قالب لفظ،
آن وضعى را كه در خارج دارد از دست ندهد، و اين مرتبه مقدم بر مرتبه قبلى ، و اساس
آنست ، براى اينكه چه بسيار كلام بليغ كه تعريف بلاغت شامل آن هست ، يعنى اجزاء لفظ
با اجزاء معنا مطابقت دارد، ولى اساس آن كلام شوخى و هذيانست ، كه هيچ واقعيت خارجى
ندارد، و يا اساسش جهالت است و معلوم است كه نه كلام شوخى و هذيان مى تواند با جد
مقاومت كند، و نه جهالت بنيه آنرا دارد كه با حكمت بمعارضه برخيزد، و نيز معلوم
استكه كلام جامع ميان حلاوت و گوارائى عبارت ، و جزالت اسلوب ، و بلاغت معنا، و
حقيقت واقع ، راقى ترين كلام است .
حق يكى است و چون قرآن حق است ميان اجزاء آن اختلاف نيست
باز اين معنا معلوم است كه وقتى كلام قائم بر اساس حقيقت و معنايش منطبق با واقع
باشد، و تمام انطباق را دارا باشد، ممكن نيست كه حقايق ديگر را تكذيب كند، و يا
حقايق و معارف ديگرانرا تكذيب كند.
چون حقائق عالم همه با هم متحدالاجزاء متحدالاركانند، هيچ حقى نيست كه حقى ديگر را
باطل كند، و هيچ صدقى نيست كه صدقى ديگر را ابطال نمايد، و تكذيب كند، و اين باطل
است كه هم با حق منافات دارد، و هم با باطلهاى ديگر، خوب توجه كن ، ببين از آيه :
(فماذا بعد الحق الا الضلال ) ، بعد از حق غير از ضلالت چه چيز هست )؟ چه ميفهمى ،
در اين آيه حق را مفرد آورده ، تا اشاره كند باينكه در حق افتراق و تفرقه و
پراكندگى نيست ، باز در آيه (و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ) ، راه ها را
دنبال مكنيد، كه از راه او متفرقتان ميسازد)، نظر كن ، كه راه خدا را يكى دانسته ،
و راه هاى ديگر را متعدد، و متفرق ، و تفرقه آور دانسته است .
حال كه امر بدين منوال است ، يعنى ميان اجزاء حق اختلاف و تفرقه نيست ، بلكه همه
اجزاء آن با يكدگر ائتلاف دارند، قرآن كريم هم كه حق است ، قهرا اختلافى در آن ديده
نميشود، و نبايد ديده شود، چون حق است ، و حق يكى است ، و اجزاءش يكدگر را بسوى خود
مى كشند، و هر يك ساير اجزاء را نتيجه ميدهد، هر يك شاهد صدق ديگران ، و حاكى از
آنها است .
و اين از عجائب امر قرآن كريم است ، براى اينكه يك آيه از آيات آن ممكن نيست بدون
دلالت و بى نتيجه باشد، و وقتى يكى از آيات آن با يكى ديگر مناسب با آن ضميمه
ميشود، ممكن نيست كه از ضميمه شدن آندو نكته بكرى از حقايق دست نيايد، و همچنين
وقتى آندو آيه را با سومى ضميمه كنيم مى بينيم كه سومى شاهد صدق آن نكته ميشود.
و اين خصوصيت تنها در قرآن كريم است ، و بزودى خواننده عزيز در اين كتاب در خلال
بياناتيكه ذيل دسته از آيات ايراد مى كنيم ، باين خاصه بر خواهد خورد، و نمونه هائى
از آن را خواهد ديد، اما حيف و صد حيف كه اين روش و اين طريقه از تفسير از صدر
اسلام متروك ماند، و اگر از همان اوائل اين طريقه تعقيب ميشد، قطعا تا امروز چشمه
هائى از درياى گواراى قرآن جوشيده بود، و بشر بگنجينه هاى گرانبهائى از آن دست
يافته بود.
پس خيال مى كنم كه تا اينجا اشكالى كه كرده بودند جواب داده شد، و بطلانش از هر دو
جهت روشن گرديد، هم روشن شد كه منافات ندارد انسان ، واضع لغت باشد، و در عين حال
قرآنى نازل شود كه خود وضع كننده لغت عرب را از آوردن مثل آن عاجز سازد، و هم روشن
گرديد كه ممكن است از ميان قالبها و تركيب هاى لفظى ، چند تركيب ، معجزه باشد، و
اينكه در جهت اولى گفتند: سازنده لغت عرب انسان است ، چطور ممكن است كتابى عربى او
را عاجز كند؟ باطل است ، و اينكه در جهت دوم گفتند بفرضى هم كه از ميان تركيبات يك
تركيب معجزه در آيد نيز باطل است .
معجزه در قرآن بچه معنا است ؟ و چه چيز حقيقت آنرا تفسير مى كند؟
هيچ شبهه اى نيست در
اينكه قرآن دلالت دارد بر وجود آيتى كه معجزه باشد، يعنى خارق عادت باشد، و دلالت
كند بر اينكه عاملى غير طبيعى و از ماوراء طبيعت و بيرون از نشئه ماده در آن دست
داشته است ، البته معجزه باين معنا را قرآن قبول دارد، نه بمعناى امرى كه ضرورت عقل
را باطل سازد.
اثبات بى پايگى سخنان عالم نمايانى كه در صددتاءويل آيات داله بر وقوع معجزه ، بر آمده اند در
پس اينكه بعضى از عالم نماها در صدد بر آمده اند بخاطر اينكه آبروى مباحث طبيعى را حفظ نموده ، آنچه را از ظاهر آنها فهميده با قرآن وفق دهند، آيات داله بر وجود معجزه و وقوع آنرا تاءويل كرده اند زحمتى بيهوده كشيده و سخنانشان مردود است ، و بدرد خودشان ميخورد، اينك براى روشن شدن حقيقت مطلب ، آنچه از قرآن شريف درباره معناى معجزه استفاده ميشود در ضمن چند فصل ايراد مى كنيم ، تا بى پايگى سخنان آن عالم نماها روشن گردد.
1- قرآن قانون عليت عمومى را مى پذيرد
قرآن كريم براى حوادث طبيعى ، اسبابى قائل است ، و قانون عمومى عليت و معلوليت را
تصديق دارد، عقل هم با حكم بديهى و ضروريش اين قانون را قبول داشته ، بحثهاى علمى و
استدلالهاى نظرى نيز بر آن تكيه دارد، چون انسان بر اين فطرت آفريده شده كه براى هر
حادثه اى مادى از علت پيدايش آن جستجو كند، و بدون هيچ ترديدى حكم كند كه اين حادثه
علتى داشته است .
اين حكم ضرورى عقل آدمى است ، و اما علوم طبيعى و ساير بحثهاى علمى نيز هر حادثه اى
را مستند بامورى ميداند، كه مربوط بان و صالح براى عليت آن است ، البته منظور ما از
علت ، آن امر واحد، و يا مجموع امورى است كه وقتى دست بدست هم داده ، و در طبيعت
بوجود مى آيند، باعث پيدايش موجودى ديگر مى شوند، بعد از تكرار تجربه خود آن امر و
يا امور را علت و آن موجود را معلول آنها ميناميم ، مثلا بطور مكرر تجربه كرده ايم
كه هر جا سوخته اى ديده ايم ، قبل از پيدايش آن ، علتى باعث آن شده ، يا آتشى در
بين بوده ، و آنرا سوزانده ، و يا حركت و اصطكاك شديدى باعث آن شده ، و يا چيز
ديگرى كه باعث سوختگى ميگردد، و از اين تجربه مكرر خود، حكمى كلى بدست آورده ايم ،
و نيز بدست آورده ايم كه هرگز علت از معلول ، و معلول از علت تخلف نمى پذيرد، پس
كليت و عدم تخلف يكى از احكام عليت و معلوليت ، و از لوازم آن ميباشد.
پس تا اينجا مسلم شد كه قانون عليت هم مورد قبول عقل آدمى است ، و هم بحثهاى علمى
آنرا اساس و تكيه گاه خود ميداند، حال مى خواهيم بگوئيم از ظاهر قرآن كريم هم بر مى
آيد كه اين قانون را قبول كرده ، و آنرا انكار نكرده است ، چون بهر موضوعيكه متعرض
شده از قبيل مرگ و زندگى ، و حوادث ديگر آسمانى و زمينى ، آنرا مستند بعلتى كرده
است ، هر چند كه در آخر بمنظور اثبات توحيد، همه را مستند بخدا دانسته .
پس قرآن عزيز بصحت قانون عليت عمومى حكم كرده ، باين معنا كه قبول كرده وقتى سببى
از اسباب پيدا شود، و شرائط ديگر هم با آن سبب هماهنگى كند، و مانعى هم جلو تاءثير
آن سبب را نگيرد، مسبب آن سبب وجود خواهد يافت ، البته باذن خدا وجود مى يابد، و
چون مسببى را ديديم كه وجود يافته ، كشف مى شود كه لابد قبلا سببش وجود يافته بوده
.
2- قرآن حوادث خارق عادت را مى پذيرد
قرآن كريم در عين اينكه ديديم كه قانون عليت را قبول دارد، از داستانها و حوادثى
خبر ميدهد كه با جريان عادى و معمولى و جارى در نظام علت و معلول سازگار نبوده ، و
جز با عواملى غير طبيعى و خارق العاده صورت نمى گيرد، و اين حوادث همان آيت ها و
معجزاتى است كه بعده اى از انبياء كرام ، چون نوح ، و هود، و صالح ، و ابراهيم ، و
لوط، و داود، و سليمان ، و موسى ، و عيسى ، و محمد، صلوات اللّه عليهم نسبت داده
است .
حال بايد دانست كه اينگونه امور خارق العاده هر چند كه عادت ، آنرا انكار نموده ، و
بعيدش مى شمارد، الا اينكه فى نفسه امور محال نيستند، و چنان نيست كه عقل آنرا محال
بداند، و از قبيل اجتماع دو نقيض ، و ارتفاع آندو نبوده ، مانند اين نيست كه بگوئيم
: ممكن است چيزى از خود آن چيز سلب شود، مثلا گردو گردو نباشد، و يا بگوئيم : يكى
نصف دو تا نيست ، و امثال اينگونه امورى كه بالذات و فى نفسه محالند، و خوارق عادات
از اين قبيل نيستند.
و چگونه ميتوان آنرا از قبيل محالات دانست ؟ با اينكه مليونها انسان عاقل كه پيرو
دين بودند، در اعصار قديم ، معجزات را پذيرفته ، و بدون هيچ انكارى با آغوش باز و
با جان و دل قبولش كرده اند، اگر معجزه از قبيل مثالهاى بالا بود، عقل هيچ عاقلى
آنرا نمى پذيرفت ، و با آن به نبوت كسى ، و هيچ مسئله اى ديگر استدلال نمى كرد، و
اصلا احدى يافت نميشد كه آنرا بكسى نسبت دهد.
علاوه بر اينكه اصلاينگونه امور، يعنى معجزات را عادت طبيعت ، انكار نمى كند، چون
چشم نظام طبيعت از ديدنآن پر است ، و برايش تازگى ندارد، در هر آن مى بيند كه زنده
اى بمردهتبديل ميشود، و مرده اى زنده ميگردد، صورتى بصورت ديگر، حادثه اى
دو فرق بينوقايع عادى و معجزه خارق عادت
تنها فرقى كه ميان روش عادت با معجزه خارق عادت هست ، اين است كه اسباب مادى براى
پديد آوردن آنگونه حوادث در جلو چشم ما اثر مى گذارند، و ما روابط مخصوصى كه آن
اسباب با آن حوادث دارند، و نيز شرايط زمانى و مكانى مخصوصش را مى بينيم ، و از
معجزات را نمى بينيم ، و ديگر اينكه در حوادث طبيعى اسباب اثر خود را بتدريج مى
بخشند، و در معجزه آنى و فورى اثر مى گذارند.
مثلا اژدها شدن عصا كه گفتيم محال عقلى نيست ، در مجراى طبيعى اگر بخواهد صورت
بگيرد، محتاج بعلل و شرائط زمانى و مكانى مخصوصى است ، تا در آن شرائط، ماده عصا از
حالى بحالى ديگر برگردد، و بصورتهاى بسيارى يكى پس از ديگرى در آيد، تا در آخر صورت
آخرى را بخود بگيرد، يعنى اژدها شود، و معلوم است كه در اين مجرا عصا در هر شرايطى
كه پيش آيد، و بدون هيچ علتى و خواست صاحب اراده اى اژدها نميشود، ولى در مسير
معجزه محتاج بان شرائط و آن مدت طولانى نيست ، بلكه علت كه عبارتست از خواست خدا،
همه آن تاءثيرهائى را كه در مدت طولانى بكار مى افتاد تا عصا اژدها شود، در يك آن
بكار مى اندازند، همچنانكه ظاهر از




